دوستان عزیزم سلام

به وبلاگ من خوش آمدید




تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/٢٩ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

سلام وارث تنهای بی نشانی ها!

خدای بیت غزل های آسمانی ها

نیامدی و کهنسال هایمان مردند

در آستانه ی مرگ اند نوجوانی ها!

چقدر تهمت ناجور بارمان کردند

چقدر طعنه که : "دیوانه ها روانی ها

کسی برای نجات شما نمی آید

کسی نمی رسد از پشت ندبه خوانی ها"

مسیح آمدنی! سوشینانس! ای موعود!

تو ، هرکه هستی از ان سوی مهربانی ها

بگو به حرف بیایند مردگان سکوت

زبان شوند و بگویند بی زبانی ها

هنوز پنجره ها باز می شوند و هنوز

تهی است کوچه از آواز شادمانی ها

و زرد می شوند و دانه دانه می افتند

کنار پنجره ها برگ شمعدانی ها

"پانته آ صفایی"



تاريخ : ۱۳٩٥/۸/٢٦ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

محرم رسیده است

نذر کرده ام

صد دور تسبیح

"اهدنا الصراط المستقیم" بخوانم

شاید . . .

شاید این بار مسیرم به کربلا افتاد

حسین جان

اشک در بساطم نیست

عرق شرم قبول می کنی ..؟



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/۱٥ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

توکل چه کلمه ی زیباییت !!  "تو" و "کل"

وقتی تو "کل" را داری . . .

به چه می اندیشی ؟

ناراحت چه هستی؟

وقتی با "کل: هستی . . .

کل دنیا ؛ کل جهان هستی ؛ دلت قرص باشد

"توکل" یعنی : اجازه دادن به خداوند که خودش تصمیم بگیرد

زیرا تنها خداوند است که بهترین ها را برای بندگانش رقم می زند . . .

فقط از او بخواهیم و آرزو کنیم

و پیشاپیش شاد باشیم و ایمان داشته باشیم که رویاهایمان همچون بارانی در حال فرو ریختن است ؛ پیشاپیش شاد باشیم و شکرگزار . . .

چرا که خداوندن نه به قدر رویاهایمان ، بلکه به اندازه ایمان و اطمینان ما انسانهاست که می بخشد . . .


دوستان عزیزم سلام

مدتی در خدمتتون نبودم و ممنونم که فراموشم نکردید

ان شاالله لطف هاتون را جبران میکنم

دوستان عزیزم به شدت به دعاهای خیرتون محتاجم لطفا سر نمازهاتون برام دعا کنید.



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/٩ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دوستان و همراهان عزیزم سلام

ان شاالله عازم سفری هستم که هر مردی باید بره

عازم خدمت مقدس سربازی . . .

لطفا ادامه مطلب را بخونید



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۳٠ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است

اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم

این خانه بی دلیل ترک بر نداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی

آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند میخورم که نبی شهر علم بود

شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است

انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر "لا فتی" صفتی درخورش نبود

یا جبرییل واژه ی بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گم شده است

هرکس که ختم نادعلی برنداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او

تقصیر من که نیست برابر نداشته است



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱۳ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

خدایا . . .

می خواستم برایت نامه ای بنویسم !

امّا یادم آمد تو نامه ام را پیش از آن که نوشته باشم خوانده ای !!!

پس منتظر می مانم تا جوابم را فرشته ای برایم بیاورد.

"عرفان نظر آهاری"


 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢٦ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

شاعر آن است که همسایه ی دریا بشود

صبح آدینه ی هر هفته محیا بشود

حکمتی هست که شعری تب باران گیرد

غزلی قافیه اش واژه ی "آقا" بشود

هرکسی در سخن خویش مخاطب دارد

ای خوش آن ذوق که نذر "گل زهرا" بشود

شاعران گرچه زیاد اند ولیکن ای کاش

شاعری بین همه دعبل مولا بشود

ساقیا فاصله کم کن که اجل نزدیک است

این صحیح است چنین عبد تو رسوا بشود؟

کی رسد آن شب جمعه که دلم پشت سرت

بین زوار حسین ابن علی جا بشود

اللهم عجل لولیک الفرج

درد نوشت : ما هستیم که با کارهای اشتباهمون ظهور را عقب میندازیم

لازم نیست کار خاصی انجام بدیم فقط باید کارهای اشتباه انجام ندیم

همین



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٧ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

کفش هایم را به پا می کنم و در زندگی قدم می زنم

من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد . . .

آنقدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش نا امیدی را کر کند

خوب می دانم که گاه کفش ها پاهایم را می زند !

می فشارد و به درد می آورد . . .

امّا من همچنان خواهم رفت

زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد

ماندن در کار نیست ؛ اصلا ماندن ممکن نیست

گذشته های دردناک را رها می کنم و به آینده ی نامعلوم نمی اندیشم

ولی این را می دانم که گذشته با آینده یکسان نیست

زندگی نه ماندن است و نه رسیدن

زندگی به سادگی رفتن است ، به همین راحتی . . .

زندگی آسان است

زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد

زندگی همیشه آسان نیست ولی مشکلات ان هم غیر قابل تحمل نیست

آدم باید شکر گذار نعمت ها باشد و برای کم شدن مشکلات تلاش کند

باید به راهی که خدا گفته است برود و به خدا توکل کند



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢۱ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک . . .

عطر نرگس ، عطر لاله رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ . . .

عید نزدیکه و چقدر خوب میشه که دلهامون را هم خونه تکونی کنیم

کینه ها را دور بریزیم ، غرور ها را بشکنیم و محبت را دستمال بکشیم

و چقدر خوب میشه که موقع دید و بازدید عید حواسمون به خودمون و کارهامون باشه

مبادا با حرف هامون دلی را برنجونیم یا با طرز رفتارمون کسی را خجالت بدیم

حجاب و حریم ها را حفظ کنیم و به بهانه ی جشن و شادی گناهی نکنیم

و در این عید عزیز به یاد کسانی باشیم که نمی تونند زندگی را درست اداره کنند ، مبادا کسی لباس و پذیرایی ما را ببینه و خجالت بکشه وقتی دلی بسوزه دودش تا آسمون میره



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

نمی خواهم برنجانم کسی را بی سبب امّا

چگونه مرگ یک مادر چهل تن متهم دارد . . .؟

فرارسیدن ایام شهادت یگانه وهر پیامبر ، بهانه ی آفرینش خلقت و حامی ولایت بر تمام دوستانم تسلیت باد

از آنچه در دو جهان هست بیشتر دارد

فقط خداست که از کار او خبر دارد

یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود

اگرچه لشگر دشمن چهل نفر دارد

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای

کسی که کفو علی می شود جگر دارد



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۸ | ٥:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

بعضی آدم ها مثل چوب اند . . .

تا عصبانی می شوند آتش می گیرند ؛

همه جا را دود آلود می کنند ، همه جا را تیره و تار می کنند

و از همه بدتر اشک آدم را جاری می کنند

ولی بعضی ها اینطور نیستند

مثل عود اند

وقتی حرفی میزنی که ناراحت می شوند و اتش می گیرند

بوی جوانمردی و انصاف می دهند

و هرگز نامردی نمی کنند

این است که می گویند هرکس را می خواهی بشناسی در وقت عصبانیت و در وقت خشم بشناس

 

موقع عصبانیت حرف هایمان را کنترل کنیم مبادا دل کسی را بشکنیم که مدت ها با ما مهربان بوده



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۳٠ | ٦:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

در و دیوار دنیا رنگی است ؛ رنگ عشق . . .

خدا جهان را رنگ کرده است ؛ رنگ عشق . . .

و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد!!

از هر طرف که بگذری ، لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد.

امّا کاش چندان هم محتاط نباشی ! شاد باش و بی پروا بگذر

که خدا کسی را دوست تر دارد که لباسش رنگی تر است . . .

"عرفان نظر آهاری"

‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀

حضرت علی (ع): پوشیدگی زن به حالش بهتر است و زیبایی اش را پایدارتر می سازد.

 

امام صادق(ع): اگر زن عفت داشته باشد به دنیا می ارزد وگرنه به خاک هم نمی ارزد.

‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀‿︵❀

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱٦ | ۳:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

خدایا دانشی ده غم نگیرم

بده آرامشی ماتم نگیرم

خدایا از شهامت بی نصیبم

شهامت ده که آرامش بگیرم

خدایا این تفاوت بر من آموز

که در گمراهی مطلق نمیرم

"بابا طاهر"

گاهی خدا را صدا کن . . .

بی آن که چیزی بخواهی

بی آن که گله ای کنی ، بی آن که بگویی چرا ؟ کاش ! اگر . . .

بی آن که تمام آنچه نیست را به او نسبت دهی

بی آن که حتی بخواهی توبه کنی

گاهی فقط خدا را صدا کن

او برای جنبیدن حروف نامش روی زبان تو انتظار می کشد . . .



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٤ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

هرچه دوستش به او گفت : غلامرضا خم شو فایده نداشت !

بعد از مراسم ازش پرسیدن چرا خم نشدی؟

برایت دردسر می شود ! او شاه مملکت است.

گفت : هرکه می خواهد باشد ، تختی فقط برای بوسیدن دستان مادرش خم می شود.

.

یاد و خاطره ی اسطوره ی مردانگی و پهلوانی جهان پهلوان غلامرضا تختی جاوید باد

کاش ما هم از این دلاور مردان کشورمون درس بگیریم



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

عشق جای دوری نیست . . .

نه قصه است ، نه افسانه

باید باور داشت که قصه ها و افسانه ها را عاشق ها نوشته اند . . .

عشق هیچ جای دوری نیست

این ما هستیم که دور افتاده ایم از احساس مان !

شاید عشق ، گوشه ی دور افتاده ی قلب کسی باشد ؛ در نزدیکی ما

قلب که هیچ وقت فرصت کشف کردنش را نداشته ایم

ایراد ما این است که برای عاشق شدن ، به دنبال اثبات خودمان به آدم هایی هستیم که هیچ احساسی به ما ندارند . . .

برای عاشق شدن باید به دنبال کسی باشیم که عمری را منتظر مانده است

منتظر آمدن کسی چون ما

برای عاشق شدن باید آمد

نه این که به دنبال کسی راهی جاده ها شد. . .

"علیرضا اسفندیاری"

دوستانه : متاسفانه این روزها عشق که احساسی پاک و مقدس با رنگ و بوی خدایی است را با هوس و سربه هوا بودن اشتباه میگیریم

متاسفانه این روزها به اسم عشق و جوانی هزار گناه مرتکب می شویم که هیچ کدام راهی به مقصد ما ندارد

بیایید برای خوب شدن از منتظر بقیه نباشیم و از خودمان شروع کنیم ، اخلاق و حجاب و ایمان به خدا و خیلی کارهای خوب دیگه



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ۸:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

آقا مبارک است ردای امامتت

ای غایب از نظر به فدای امامتت

می خواستند حق تو را هم قضا کنند

کذّاب ها کجا و ردای امامتت

ما زنده ایم از برکات ولایتت

ما عهد بسته ایم به پای امامتت

این روزها هوای تو را کرده ام بیا

ماییم یا کریم هوای امامتت

آقا بیا تقاص شهیدان به پای تو است

آقا فدای کرب و بلای امامتت

نهم ربیع الاول ، سالروز آغاز ولایت و امامت و زعامت آخرین سحاب رحمت و یگانه ذخیره ی دودمان آل طاها حضرت مهدی موعود (عج) بر منتظران مبارک باد



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت !!

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هربار به فرشتگان می گفت : می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد . . .

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست ، فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ولی گنجشک هیچ نگفت؛

خدا لب به سخن گشود : با من بگو ، با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی تو است . . .

گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی !! این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش را بست . . .

سکوتی در عرش طنین انداخت ، فرشتگان سر به زیر انداختند؛

خدا گفت :ماری در راه لانه ات بود ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند و تو از کمین مار پرگشودی .

گنجشک خیره در خدائی خدا مانده بود

خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم ولی تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی !!

اشک در چشمان گنجشک نشسته بود ، ناگاه چیزی درونش فروریخت ، های های گریه های گنجشک ملکوت خدا را پرکرد . . .

قرآن کریم ، سوره ی بقره ، آیه ی 216:

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است ؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید حال آنکه شر شما در ان است ؛ و خدا می داند و شما نمی دانید

"در این هوای سرد و برف و بارون مراقب گنجشک ها هم باشیم و گاهی کمی آب و دونه براشون بریزیم."



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٦ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

پادشاهان همه مبهوت جمالت گویند :

این چه شاهی است مگر این همه لشکر دارد

دوستان و همراهان عزیز و مهربانم سلام

ان شاالله عازمم برای زیارت سید و سالار شهیدان امام حسین (ع) در روز اربعین

دعاگوی همه شما هستم

اگر برای خداحافظی خدمت نرسیدم معذرت میخوام

اگر بدی از من دیدید حلالم کنید

خدانگهدار



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۳٠ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

میدانی چیست ؟

یک وقت هایی باید خودت را به بیخیالی بزنی . . .

بیخیال تمام آدم هایی که دوستت ندارند !!

بیخیال تمام کارهایی که می خواستی بشود ؛ ولی نشد . . .

بیخیال تمام رکب هایی که خوردی ؛

بیخیال هرکس که امروز وارد زندگیت شد و فردا رفت .

بیخیال تمام تلاش های بی نتیجه ات ؛ دوست داشتن های بی ثمر ات !!

وقتی کسی دوستت ندارد اصرار نکن . . .

وقتی کسی برایت وقت ندارد به زور خودت را در برنامه هایش جا نده !!

وقتی کسی نمی خواهد تو را ببیند پاپیچش نشو . . .

زندگی همین است ! شاید تو برای همه وقت بگذاری ولی قرار نیست همه دوستت داشته باشند و برایت وقت داشته باشند

شاید بهانه هایشان برای فرار تو را قانع نکند ولی . . .

به قول ساموئل بکت : "گاهی فقط باید لبخند بزنی و رد شوی ؛ بگذار فکر کنند نفهمیدی"



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۱۸ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

جـوانـمــرد گفت : خدایا! نماز می خوانم و روزه می گیرم ؛ حج می گزارم و زکات می دهم ؛ انفاق می کنم و می بخشم ؛ نه غیبتی و نه دروغی و نه حرامی . . .

امّا این نیست آنچه تو می خواهی ، دلم راضی نمی شود . . .

می دانم که بیش از اینها باید کرد .

خـــدا گفت : آری ، چیزی بیش از اینها باید کرد. و آن گاه عرش را بر شانه های او گذاشت و گفت : این است آنچه می خواهم ؛ این که عرشم را بر دوش بگیری ، امانتم را.

جـوانـمــرد گفت : سنگین است ، سنگین است ، سنگین است ، شانه هایم دارد می شکند ؛ نزدیک است عرش بر زمین بیوفتد . . .

خـــدا گفت : یاری بخواه ، جهان هرگز از یاران خالی نخواهد بود !

و جـوانـمــرد فریاد بر آورد که : ای جـوانـمــردان یاری ، یاری ، یاری ام کنید ؛ عرش خدا بر پشت ما ایستاده است . نیرو کنید و مرد آسا باشید که این بار گران است . . .

و هر روز کسی از گوشه ای و هر روز کسی از کناری درآمد. کسی که تکه ای از عرش خـــدا و پاره ای از امانت او را بر پشت گرفت .

هزاران سال گذشته است و هزاران سال دیگر نیز می گذرد

امّا عرش خـــدا هرگز بر زمین نخواهد افتاد . . .



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٧ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

سلام من به محرم ، به حال خسته ی زینب

به بی نهایت داغ دل شکسته ی زینب

سلام من به محرم ، به دست و مشک ابوالفضل

به نا امیدی سقا ، به سوز اشک ابوالفضل

سلام من به محرم ، به قد و قامت اکبر

به کام خشک اذان گوی زیر نیزه و خنجر



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢٢ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

علی (ع) در طول تاریخ ، تنها انسانی است که در ابعاد مختلف و حتی متناقضی که در یک انسان جمع نمی شود قهرمان است.

مثل یک کارگر ساده ، با دست و پنجه اش خاک را می کند ، بدون ابزار قنات می کند و نخل می کارد.

مانند یک حکیم می اندیشد و سخن می گوید .

مانند یک عاشق و عارف بزرگ عشق می ورزد .

مانند یک قهرمان شمشیر میزند .

مانند یک سیاستمدار جامعه را رهبری می کند .

مانند یک معلم اخلاق مظهر و سرمشق فضایل انسانی برای یک جامعه است.

هم یک پدر است ، هم یک دوست بسیار وفادار و هم یک همسر نمونه . چنین انسانی در چنین سطحی معلوم است که در دنیا تنهاست.

"دکتر علی شریعتی"

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

ایمان به جز از حب علی پایه ندارد

گفتم بروم سایه ی لطفش بنشینم

گفتا که علی نور بود سایه ندارد



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱۱ | ٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

می رسد قصه به آن جا که علی دلتنگ است

می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد؟

اِن یَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد . . .

کوچه آذین شده در هم همه آرام آرام

تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه ؛ فاطمه با رایحه ی گل آمد . . .

ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

"سید حمیدرضا برقعی"



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢٥ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

می توان عاشق بود . . .

به همین آسانی ! !

من خودم چند سالی است که عاشق هستم ؛

عاشق برگ درخت . . .

عاشق بوی طربناک چمن ،

عاشق رقص شقایق در باد ؛

عاشق گندم شاد . . .

آری ؛ می توان عاشق بود . . .

مردم شهر ولی می گویند :

عشق یعنی رخ زیبای نگار !

عشق یعنی خلوتی با یک یار !

یا به قول خواجه ، عشق یعنی لحظه ای بوس و کنار !!

من نمیدانم چیست . . .

این که این مردم گویند !

من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم ؛

عشق را امّا من ،

با تمام دل خود می فهمم . . .



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

خدایا . . .

آبروی مرا به توانگری نگهدار و شخصیت مرا با تنگدستی از بین مبر

تا مبادا از روزی خواران تو روزی بخواهم و از آفریده های بدکردار

طلب مهربانی کنم ؛ و در حالتی قرار گیرم که به تعریف و تمجید کسی که

به من چیزی داده بپردازم و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بدگویی کنم

امیرالمومنین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳۱ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

چقدر درک شدن دلنشین است . . .

این که گاهی دوستی ، همدمی ، همراهی باشد

که تو را بفهمد ؛

و بداند که تو همیشه همان عاشق آرام و صبوری

که گاهی بی حوصله می شود،

داد و فریاد راه می اندازد و همه را بهم می ریزد؛

این که کسی باشد که

بفهمد بی حوصلگی هایت از سر خستگیست . . .

و به جای ناراحت شدن و اخم کردن،

حرف هایت را به دل نگیرد و آرامت کند . . .

خوب است کسی باشد که تو را بپذیرد و در کنارت باشد؛

با همه ی بی حوصلگی هایت،

با تمام اعصاب خوردی ها و غر زدن هایت،

و یادش نرود که تو همان خوب همیشگی هستی

و فقط کمی خسته شده ای

کپی شده از وبلاگ زیبای حرف دل



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢۳ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دلنوشته : همانطور که زن ها باید حجاب و عفت داشته باشیند مرد ها هم باید شرف و غیرت داشته باشند

زن ها حجاب و رفتارشون را رعایت کنن و مرد ها طرز حرف زدن و نگاهشون را رعایت کنند ... هردو به یک اندازه مسئول اند

دلنوشته : کسی که با یک مانتو یا لباس و آرایش دنبال ارزش باشه ارزشش به اندازه همون لباس و لوازم آرایشه

درد نوشت : آقایون محترم نر بودن با مرد بودن فرق داره !!! مرد معنا و مفهومی داره که به هر کسی نمیشه گفت ؛ مرد باید برای ناموس مردم هم مثل خواهر خودش احترام قائل باشه

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

بخوان! به شکرانه توحید. بخوان! به شکرانه این عید!
بخوان، به پاس سرافرازی‏ات در بندگی و خاکساری حضرت حق (جلّ جلاله)، بخوان:
اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبرِیآءِ وَ الْعَظَمَةِ، وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ،...

الهی! از تو می‏خواهیم که به پاداش طاعتمان،
ما را از ترفندهای رنگارنگ اهریمن محفوظ بداری
الهی! ما را عبادتی بیاموز که بتوانیم شُکر نعمت‏هایت را پاس بداریم.
الهی! عبادت خاصّانت را به ما بیاموز؛ عبادتی که توأم با عشق توست، عشق!

الهی! به پاداش عبادتمان، به پاس روزه‏هایمان، ما را استقامت در راهی ببخش
که راه انبیا و اولیای توست!
ما را در راهی هدایت فرما که رضایت تو و پیام‏آور راستین تو در آن است.
الهی! به بهروزی این عید که روز سرافرازی در امتحان تو بود،
توانایی‏مان بخش، تا بار دیگر از عهده امتحان تو برآییم!

الهی! چشممان را به جمال دلارای مهر موعود عجل‌الله‌فرجه،
در هم شکننده ظلمت و تاریکی، روشن کن، تا نماز عید را،
با ایشان و در فضای عطرآگین ولایت، به جای آوریم!
نمازی که آکنده از روح اجابت باشد؛ آکنده از قنوت‏های سبز آرزومندی!
الهی! هر روزمان را در سایه آقا امام زمان عجل‌الله‌فرجه عید بگردان! عید!....



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٧ | ٤:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

سیزدهم تیرماه سالروز تیر انداختن آرش کمانگیر مبارک باد

براساس بعضی افسانه ها آرش کمانگیر در این روز با انداختن تیر مرز ایران و توران را مشخص کرد و به همین خاطر هم این ماه را "تیرماه" نامیدند.

 

منم آرش؛

- چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -

منم آرش ، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده

مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آماده ی دیدار . . .



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱۱ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

کوله بارت بر بند . . .

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد ؛

که به مقصد برسیم ؛ بشناسیم خدا را بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم . . .

می شود آسان رفت ؛ می شود کاری کرد که رضا باشد او . . .

ای سبک بال در این راه شگرف ،

در دعای سحرت ، در مناجات خدایی شدنت ؛ هرگز از یاد مبر من جامانده بسی محتاجم

خدایا

رمضان ماه مهمانی تو است

سفره ات هر روز سال پهن بوده

ولی این روز ها پذیرایی ات ویژه است؛

از خوان گسترده ات چشم و دلی سیر می خواهم

شکم سیر را هر روز قبل از رمضان عنایت فرموده ای



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۳٠ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

ندا از قدسیان آید که امشب یار می آید

صفابخش دل و جان آن پری رخسار می آید

زمین فرش زمرد گسترانیده چو می بیند

ز هرسو پیک گل از جانب گلزار می آید

به گوش جان و دل بشنو که در میلاد مسعودش

صدای بانگ تکبیر از در و دیوار می آید

به بام نه فلک جبریل کوس شادمانی زد

که امشب خاکیان را مخزن الاسرار می آید

کلید باب ملک عالم هستی به امر حق

پی ترویج دین احمد مختار می آید

بدست پر توانش تیغ عدل و رایت عزت

به خون خواهی جدش سید ابرار می آید

بشارت داد هاتف شیعیان و پیروانش را

که بر این کاروان آن کاروان سالار می آید

.

سروده ی استاد عباس سالاری



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٤ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

جـوانـمــرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود . . .

میچرخید و ذوق می کرد ، میگردید و ذوق می کرد ، بالا میرفت و ذوق می کرد ؛ پایین می آمد و ذوق می ورزید . . .

مردمان گفتند : پایین بیا ای مرد !! برازنده نیست مردی و این همه ذوق ، مردی و این همه شور ؛ مردی و این همه کودکی . . .

جـوانـمــرد تردید کرد ؛ می خواست پایین بیاید که خدا دستش را گرفت و گفت : همین جا بمان ، دنیا چرخ و فلکی بزرگ است که تنها کودکان می توانند بر آن سوار شوند . . .

دیگران از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ای با حسرت به تماشا نشسته اند .

و بدان ! کسی که پیش ما مرد است پیش مردم کودک است و کسی که پیش مردم مرد است پیش ما نامرد . . .

جـوانـمــرد خندید و کودکی را بر گزید؛



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٥ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٢ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دوستان معجزه ی زندگی اند

گاه در اوج غم و غصه و درد

یادی از خنده و یا لبخندی

گرهی از دل پر درد تو را وا بکند

مرهم زخم تو پیدا بکند

گرچه شاید . . .

حتی

نه تو او را دیدی

و نه امید به دیدارش هست

ولی از بوی خوش پاکی و زیبایی او

که در این نزدیکی است

دل طوفان زده ات گرم شود

و تو خود می بینی

غرق شادی شده ای

پس تو هم باور کن

دوستان معجزه ی زندگی اند . . .

 

کپی شده از وبلاگ زیبای "آسمان همیشه ابری نیست"

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٧ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

به روی ما چو بگشاید بهاران باب بستان را

هزاران بوسه باید داد دست و روی دهقان را

ببین در چهره ی مردانه اش آیین همیاری

بخوان از پینه های دست او معنای ایمان را

طلائی خوشه ی گندم که می رقصد به بستان ها

نَهَد بر سفره ی درویش عطر دلکش نان را

چو می آید بهاران سبز در سبز است صحرایش

کشاورزی که داند قیمت یک قطره باران را

خدا را هم توان در خوشه کردن دید و روییدن

نباید جست تنها گوشه ی محراب یزدان را

به خاک میهن خود دانه ای را سبز کن جانا

چرا کافر فرستد روزی خلق مسلمان را ؟

توان روزی زدن فریاد شوق خودکفا بودن

که اشک کوشش ما تر کند این خشک سامان را

وطن ای جای جای خاک تو مهر نماز من

خدایت دور سازد بیم سیل و ترس طوفان را

تو ای آگاه از دانش که دهقان را کنی یاری

دلت شادان که داری رنج باغ این عزیزان را

پریشا دست دهقانان به ما حق نمک دارد

خدا نیرو ببخشاید کشاورزان ایران را

سروده ی استاد پریش شهرضایی



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٦ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

ای پرروردگار یکتا و ای خداوند مهربانم ، این سال را با نام و یاد تو آغار میکنم

تو که قدرتمند ترین هستی

تو که کویر خشک غربت ، تنها امیدش بارش رحمت تو است

گل های رز به عشق تو شکوفا می شوند و پرندگان به شوق تو نغمه سرایی می کنند

خورشید با نام تو میتابد و زمین به فرمان تو دیوانه وار می چرخد

و تمام جهان با ذره ذره وجودشان تنها به خاطر تو وجود دارند

ای خدایی که قلبم با نام تو می تپد ، مگذار که نیاز باعث شود حتی لحظه ای دست یاری تو را فراموش کنم

رحمت خود را بر من عطا کن و ایمانم را تقویت نما تا هیچ گاه فراموش نکنم که تنها تو را پرستش کنم و از تو یاری بجویم

الهی آمین



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۸ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

توحید انعکاس نمایانتری نداشت

جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه ی دیگری نداشت

دیگر آن خنده ی زیبا به لب مولا نیست

همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست

قطره ی اشک علی تا به ته چاه رسید

چاه فهمید کسی همچو علی تنها نیست

 

شهادت سیده النسا العالمین حضرت فاطمه ی زهرا تسلیت باد



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

جـوانـمـرد دعا می کرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند . . .

خدا دعایش را برآورده نمی کرد و جـوانـمـرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید

روزی ، عاقبت دعای جـوانـمـرد مستجاب شد و خدا آیینه ای به او داد و جـوانـمـرد حقیقت خود را دید !! پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی . . .

جـوانـمـرد ترسان شد و گفت نه ، خدایا ، این من نیستم . . .

پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود ؟

خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی ، آن منم ، که گاهی در جامه ی تو می روم . . .

وگرنه تو همینی که می بینی !!

جـوانـمـرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت . . .

"عرفان نظر آهاری"



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٩ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

از میان اشک ها خندیده می آید کسی

خواب بیداری ما را دیده می آید کسی

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب

از گلوی بیشه ی خشکیده می آید کسی

مثل عطر تازه ی جنگل باران زده

در سلام باد ها پیچیده می آید کسی

کهکشانی از پرستو در پناهش پر فشان

آسمان در آسمان کوچیده می آید کسی

خواب دیدم ، خواب دیده در خیالی دیده اند

از شب ما روز را پرسیده می آید کسی

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٩ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

قلمت را بردار . . .

بنویس از همه ی خوبی ها ؛

زندگی ، عشق ، امید

و هر آن چیز که در روی زمین زیبا هست . . .

گل مریم ، گل رز ؛

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویست . . .

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود ؛

از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است !

بنویس از لبخند ؛

از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد . . .

قلمت را بردار . . .

روی کاغذ بنویس ،

زندگی با همه ی تلخی ها ؛

باز هم شیرین است . . .



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

هیچ مگسی در اندیشه ی فتح ابر ها نیست . . .

و هیچ گرگی گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمی کشد . . .

و هیچ کلاغی به طاووس رشک نمی برد . . .

قناری می داند که قار قار هم شنیدن دارد

موش فیل را به خاطر بزرگی اش تحسین نمی کند . . .

زنبور میداند که گل مال پروانه هم هست . . .

لاک پشت آهو را سر مشق نمی کند

و عقاب ایمان دارد آسمان بدون گنجشگ زیبا نیست . . .

رودخانه به قورباغه هم اجازه ی خواندن می دهد . . .

رودخانه می داند که راه موفقیت ناهموار است

و چشمه می داند برای دریا شدن باید همراه با رودخانه جاری شود . . .

باغ بهار را باور دارد و درختان در پاییز نا امید نمی شوند

شقایق با هم بودن را از همه بهتر می داند . . .

کوه از مرگ نمی هراسد و هیچ سنگی خیال سفر به سرش نمی زند

خاک در رویاندن زشت و زیبا نمی کند

تمام هستی در جای خودشان هستند و زیاده خواهی نمی کنند

هیچ موجودی دیگری را آزار نمیدهد جز انسان!!!

این انسان است که کار خودش را درست انجام نمی دهد و تمام هستی را هم از کارشان باز می دارد



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شد . . .

گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد . . .

و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد . . .

و باغی از هجوم کاج ها پرپر نخواهد شد . . .

خدا وقی نخواهد دانه ای کوچک تر از باران؛

گُلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد . . .

و کرم کوچکی پروانه ای زیبا ؛

و کوهی سخت . . .

عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد . . .

خدا وقتی بخواهد می شود وقتی نخواهد نه !!!

خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می شود ممکن . . .

ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد . . .

اگر کسی را نداشتی که به آن فکر کنی به آسمان فکر کن ؛ آنجا کسی هست که به تو می اندیشد.



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

سلمان فارسی حکایت نماید:
روزی حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها بر پدرش، رسول خدا صلی اللّه علیه و آله وارد شد.

وقتی رسول خدا چشمش بر چهره فاطمه افتاد، او را گریان و غمگین دید، به همین جهت علّت را جویا شد؟
حضرت زهراء سلام اللّه علیها در پاسخ پدر اظهار داشت: ای رسول خدا! روز گذشته بین من و همسرم، علیّ بن ابی طالب علیه السلام جریانی اتّفاق افتاد که با یکدیگر ضمن صحبت، شوخی و مزاح می کردیم و من جمله ای را به عنوان شوخی به شوهرم گفتم، که موجب ناراحتی او شد. و چون احساس کردم که همسرم ناراحت است، از سخن خویش غمگین و پشیمان گشتم و از او خواهش کردم تا از من راضی و خوشحال گردد.
و او نیز عذر مرا پذیرفت و شادمان شد و با خنده روئی با من مواجه گشت و احساس کردم که از من راضی می باشد؛ ولی اکنون از خدای خود وحشت دارم که مبادا از من خشمگین و ناراضی باشد.

 « ادامه مطلب »



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٦ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

شب های انتظار به پایان نمی رسد

مردم در انتظار و به لب جان نمی رسد

صد کوله بار تجربه ام داده روزگار

اما چه سود ، کار به سمان نمی رسد

امروز هم گذشت چو دیروز ای طبیب

فردا هم این مریض به درمان نمی رسد

بر طالعم به گریه نشین ابر نوبهار

اشکم ز خشک دیده به دامان نمی رسد

مهتاب نقره فام مدد کن که نور شمع

یک لحظه هم به شام غریبان نمی رسد

ای کائنات مژده که در سرزمین عشق

هرگز کسی به رتبه ی انسان نمی رسد

نگشوده ای گره اگر از کار خسته ای

پایت به صحن روضه ی رضوان نمی رسد

دل را به روی پنجره ی آرزو مبند

خورشید هم به نقطه ی پنهان نمی رسد

"سالار" گر چو شانه تو را نیست صد زبان

دستت به چین زلف پریشان نمی رسد

سروده ی استاد عباس سالاری



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٧ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود، چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی‌کرد، تا این که رگه آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می‌خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه‌اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دو باره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می‌دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی‌احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می‌دید، بعد به سربازانش می‌گفت که فاتح کبیر نمی‌تواند یک پرنده ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می‌خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه دقیق سینه شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی‌ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال‌هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می‌کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٠ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

تو بزرگی به وسعت جهان حتی بزرگتر از آن ، شاید هم به بزرگی کهکشان

تو زلالی حتی زلال تر از آب رودخانه

تو مهربانی حتی . . . نمی توانم مثالی بیاورم چون مهربانی تو مثال زدنی نیست و جایی یافت نمی شود

تو زیبایی حتی زیبا تر از ماه شب چهاردهم

تو پاکی حتی پاک تر از کاغذ سفید دفترم

تو عطر نابی حتی ناب تر از عطر شکوفه های بهار نارنج

تو نورانی حتی نورانی تر از ستاره های شب که با تمام قدرت نورشان را به چشم زمینیان می رسانند

تو بخشنده ای حتی بخشنده تر از خورشید که با تمام سخاوتش نور را بر همگان یکسان پخش می کند

تو سختی حتی سخت تر از سنگ سخت ، چون در برابر هر مسئله ای سخت و استوار و با اقتداری

تو از خود گذشته ای حتی . . . باز هم افکارم برای یافتم مثالی ناتوان ماند آخر دیگران همیشه گویند "از خود گذشتگی مادر مثال زدنی نیست"

و باز هم تو

و باز هم تو

بله ، هنوز خیلی از صفات مانده که بیان نکرده ام ، یعنی هر چقدر بیان کنم باز هم هست ، پایان ناپذیر است . . .

ای مادر عزیزم با ساده ترین زبان می گویم که :

"دوستت دارم مادر عزیزم"



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۳ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ؛ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور ؛ وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

"حمید مصدق"



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٥ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

در روزگار قدیم پادشاهی بود که وزیری بسیار دانا داشت ؛ وزیر همیشه همراه پادشاه بود و هر زمان که اتفاق خوب یا بدی برای پادشاه می افتاد با متانت می گفت : " حتما حکمت خداست . . ."

روزگار گذشت تا این که روزی پادشاه دستش را با چاقو برید و وزیر مثل همیشه گفت : " صبور باشید عالیجناب ؛ بریدن دست حتما حکمتی دارد . . ."

پادشاه که این بار حکمت این اتفاق را باور نداشت عصبانی شد و با وزیر بد رفتاری کرد و او را به زندان انداخت. فردای آن روز پادشاه طبق عادت هر هفته اش به شکار رفت ولی این بار وزیر نبود که همه جا همراهش باشد . . .

ناگاه به قبیله ای بومی برخورد کرد و مردان قبیله او را دستگیر کرده و می خواستند برای خدایشان قربانی کنند . . .

قبل از قربانی کردن ناگاه متوجه دست زخمی پادشاه شده و او را آزاد کردند چرا که فقط انسان های قوی و سالم را قربانی می کردند . . .

پادشاه که از مرگ نجات یافته بود با عجله به زندان پیش وزیرش رفت و ماجرا را تعریف کرد و پرسید : " حکمت بریدن دستم را فهمیدم ولی حکمت به زندان افتاد تو را متوجه نشدم . . ."

وزیر مثل همیشه با صبر پاسخ داد : "اگر من به زندان نمی افتادم حتما با شما به شکار می آمدم و من که سالم هستم حتما به جای شما قربانی می شدم . . ."

هیچ اتفاقی بی حکمت نیست



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٩ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

دوستان عزیزم سلام

خواننده ی محبوب و خوش صدای موسیقس پاپ مرتضی پاشایی پس از یک سال دست و پنجا نرم کردن با بیماری سرطان در سن 30 سالگی به دیار حق شتافت

همه ی ما با صدای و آهنگ های زیبای اون خاطرات زیادی داریم

امیدوارم خدا آن بزرگ مرد موسیقی رارحمت کند

برچسب : این پست را به پیشنهاد یکی از هم وبلاگی های خوبم گذاشتم



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٤ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()
  • فروش بک لینک | بک لینک