چقدر درک شدن دلنشینه

چقدر درک شدن دلنشین است . . .

این که گاهی دوستی ، همدمی ، همراهی باشد

که تو را بفهمد ؛

و بداند که تو همیشه همان عاشق آرام و صبوری

که گاهی بی حوصله می شود،

داد و فریاد راه می اندازد و همه را بهم می ریزد؛

این که کسی باشد که

بفهمد بی حوصلگی هایت از سر خستگیست . . .

و به جای ناراحت شدن و اخم کردن،

حرف هایت را به دل نگیرد و آرامت کند . . .

خوب است کسی باشد که تو را بپذیرد و در کنارت باشد؛

با همه ی بی حوصلگی هایت،

با تمام اعصاب خوردی ها و غر زدن هایت،

و یادش نرود که تو همان خوب همیشگی هستی

و فقط کمی خسته شده ای

کپی شده از وبلاگ زیبای حرف دل

/ 102 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تي تي

با تو بودن، همیشه پُرمعناست بی تو روحم گرفته و تنهاست با تو یک کاسه آب، یک دریاست بی تو، دَردم، به وسعتِ صحراست با تو بودن همیشه پُرمعناست با تو آسان هزار کارِ خطیر با تو ممکن جهادِ با تقدیر بی تو، با غم، برهنه همچو کویر با تو یک غُنچه، دشتی از گلهاست با تو بودن همیشه پُرمعناست ای تو، تعریف ناپذیرترین بی تو، من، کوچک و حقیرترین یک عاشقانه ی آرام- نادر ابراهیمی

تي تي

با تو بودن، همیشه پُرمعناست بی تو روحم گرفته و تنهاست با تو یک کاسه آب، یک دریاست بی تو، دَردم، به وسعتِ صحراست با تو بودن همیشه پُرمعناست با تو آسان هزار کارِ خطیر با تو ممکن جهادِ با تقدیر بی تو، با غم، برهنه همچو کویر با تو یک غُنچه، دشتی از گلهاست با تو بودن همیشه پُرمعناست ای تو، تعریف ناپذیرترین بی تو، من، کوچک و حقیرترین یک عاشقانه ی آرام- نادر ابراهیمی

ترمه

در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام ‚ کجا ندیده ای مرا ؟

ترمه

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید، منیر و ماه تابنده شده‌ست.

ترمه

کفش، ابتکار پرسه های من بود ! و چتر، ابداع بی سامانی هایم ! هندسه، شطرنج سکوت من بود! و رنگ، تعبیر دل تنگی هایم

ترمه

از مرز خوابم می گذشتم، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها، در مرداب بی ته آیینه ها، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم.

ترمه

نیلوفر رویید، ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید. من به رویا بودم، سیلاب بیداری رسید. چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم: نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود. در رگ هایش ، من بودم که میدویدم. هستی اش در من ریشه داشت، همه من بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ "سهراب سپهری"

زرین قلم

به مرگ گرفتی مرا تا به تبی راضی شوم کاش “میفهمیدی” به مرگ راضی بودم وقتی که تب می کردم از ندیدنت !

مات خدا

مهم نیست که در عشق شکست بخوری ، مهم این است که در عشقی که به خدا داری شکست نخوری . . .